close
تبلیغات در اینترنت
ارسال لینک کاش میدانستی

سایت موسیقی شهاب خدایاری

نوازنده سنتور

 

 

کاش میدانستی بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی بودم خبر دعوت دیدار چو از راه رسید پلک دل باز پرید من سراسیمه به دل بانگ زدم: آفرین قلب صبور زود برخیز عزیز جامه تنگ درآر وسراپا به سپیدی تو درآ وبه چشمم گفتم: باورت می شود ای چشم به ره مانده ی خیس که پس از این همه مدت زتو دعوت شده است چشم خندید وبه اشک گفت برو بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه با توام کاری نیست وبه دستان رهایم گفتم: کف برهم بزنیدهرچه غم بود گذشت دیگر اندیشه لرزش به خودت راه مده وقت آن است که آن دست محبت زتو یادی بکند خاطرم راگفتم: زودتر راه بیفت هرچه باشد بلد راه تویی ماکه یک عمر بدین خانه نشستیم وتوتنها رفتی بغض درراه به گلوگفت: مرحمت کم نشود گوییا با من بنشسته دگر کاری نیست جای ماندن چو دگر نیست از اینجا برویم پنجه از مو بدر آورده بدان شانه زدم وبه لب ها گفتم: خنده ات را بردار دست در دست تبسم بگذار ونبینم دیگر٬که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی سینه فریاد کشید: من نشان خواهم دادقاب نامش را در طاقچه ام و هوای خوش یادش را در حافظه ام مژده دادم به نگاهم گفتم: نذر دیدار قبول افتاده است و مبارک باشد وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب وتپش های دلم را گفتم: اندکی آهسته آبرویم نبری پای کوبی زچه بر پا کردی؟ پای بر سینه چنان طبل نکوب نفسم را گفتم: جان ارکیده تو دگر بند نیا اشک شوقی آمد تاری جام دو چشمم بگرفت وبه پلکم فرمود: همچون دستمال حریر بنشان برق نگاه پای در راه شدم دل به مغزم می گفت: من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند ومرا خواهد دید سر به آرامی گفت: خوب چه می دانستم ٬من گمان می کردم دیدنش ممکن نیست ونمی دانستم بین تو با دل او حرف صد پیوند است من گمان می کردم سینه فریاد کشید خوب فراموش کنید هر چه بودست گذشت حرف از غصه و من گفتم و اندیشه بس است به ملاقات بیندیش و نشاط آفرین پای عزیز قدمت را قربان تند تر راه برو طاقتم طاق شده است چشم برقی می زد اشک بر گو نه نوازش می کرد لب به لبخند تبسم می کرد مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید تاب ماندن به قفس هیچ نداشت دست بر هم می خورد نفس از شوق دم سینه تعارف می کرد سینه بر طبل خودش می کو بید عقل شرمنده به آرامی گفت: راه را گم نکنیم؟ خاطرم خنده به لب گفت نترس نگران هیچ مباش سفر منزل دوست کار هروز من است چشم بر هم بگذار دل تو را خواهد برد سر به پا گفت : کمی آهسته بگذارید که من هم برسم دل به سر گفت: بشتاب تو هنوزم عقبی؟! فکر فریاد کشید: دست خالی که بد است کاشکی سینه خندید و بگفت : دست خالی ز چه روی؟ این همه هدیه کجا چیزی نیست؟! چشم را گریه شوق قلب را عشق بزرگ سینه یک سینه سخن روح را شوق وصال لب پر از ذکر حبیب خاطر آکنده یاد کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد شوق دیدار نباتی آورد کام جانم شیرین پای تا سر همه اندیشه وصل وه! چه رویای قشنگی دیدم خواب ای موهبت خالق پاک خواب را دریابم که در آن می توان با تو نشست می توان با تو سخن گفت و شنید خواب دنیای توانایی هاست خواب سهم من از تو و دیدار شماست خواب دنیای فراموشی هاست خواب را دریابم که تو در خواب مرا خواهی دید که تو در خواب مرا خواهی خواست وتو در خواب به من خواهی گفت تو به دیدار من ا آه! کاش می دانستی بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی دارم پلک دل باز پرید خواب را در یابم من به مهمانی دیدار تو می اندیشم

 

نوشته شده در شنبه 15 بهمن 1390ساعت 0:28 توسط شهاب|

جاوا اسكریپت